محمد تقي جعفري

255

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

رابطهء خود را با ديگر انسانها از نظر محبت وخصومت و آزادى وجبر به محاسبه در آورد . اما اين كه گفتيم : عاشق مجازى حتى از واقعيت خود معشوق هم بريده است ، به اين دليل است كه اگر معشوق كه مثلًا يك فرد انسانى است در مقابل انديشه وحتى احساسات گوناگون قرار داده شود ، خواهيم ديد كه پيرامون اين موجود را انواعى از نقصها وزشتىها پر كرده است كه اگر عاشق در حال عادى به آنها مىنگريست نه تنها به آن انسان عشق نمىورزيد ، بلكه شايد حالت نفرت وانزجارى هم بالنسبه به او در خود احساس مىكرد . اگر چنين فرض كنيم كه پيرامون معشوقش را هيچ گونه نقص وزشتى آلوده نكرده است ، اين حقيقت را چه بايد كرد كه با كوچكترين تغيير در صورت معشوق و يا آن مزيت ظاهرى كه معشوق را براى عاشق تا درجهء خدايى رسانيده است ، پديدهء عشق رو به تغيير گذاشته وتدريجا اگر به كينه مبدل نشود ، حد اقل معشوق را از نظر او ساقط مىكند . پس عاشق به همه موجوديت معشوق كه تغيير ودگرگونى در متن حياتش نهفته است عشق نمىورزد ، بلكه به قول جلال الدين به حال يا وضع خاصى از معشوق كه خواستهء طبيعى عاشق است عشق مىورزد عشقهايى كز پى رنگى بود عشق نبود عاقبت ننگى بود بلى چون رود نور وشود پيدا دخان بفسرد عشق مجازى آن زمان چون شود پيدا دخان غم فزا بفسرد نى عشق ماند نى هوا پس در حقيقت تو عاشق حالى نه عاشق بر منى بر اميد حال بر من مىتنى خانهء معشوقم ومعشوق نى عشق بر نقد است و بر صندوق نى هست معشوق آن كه او يكتو بود مبتدا ومنتهايت او بود ( 1 )

--> ( 1 ) دفتر سوم ، ص 159 ب 63 و 51 و 52 . .